يک عمر تو زخم هايمان را بستي
هر روز کشيدي به سر ما دستي
شعبان که به نيمه مي رسد آقا جان!
ما تازه به يادمان مي آيد هستي!
هم چاه سر راه تو بايد بکنيم
هم اينکه از انتظار تو دم بزنيم
اين نامه ي چندم است که مي خواني؟
داريم رکورد کوفه را مي شکنيم
هر روز به ما اگر که سر هم بزني
بر ريشه ي خواب ما تبر هم بزني
آقا تو که خوب مي شناسي ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزني...
ازشنبه درون خود تلنبار شديم
تا آخر پنجشنبه تکرارشديم
خير سرمان منتظرديداريم
جمعه شد و لنگ ظهر بيدار شديم
+ نوشته شده در سه شنبه 29 تیر1389ساعت 11  توسط مائده
|
سلام.الان بعد از اینکه حاصل نمرات یک ترمم رو نگاه کردم باینجا سر زدم .نتیجه تلاش من افتضاح بود .
الان که شب تا صبح ها برای پسرم بیدار میمونم,از خوشی های خودم کم میکنم تا پسرم خوش باشه وخیلی موارد دیگه که توی خون همه مادر ها هست,می بینم مادر چه روح بزرگی داره .من رابطه خیلی عاشقانه ای با مامانم ندارم اما بعد از بهوش اومدن سزارین بهش گفتم مامان تو چطور این لحضه ها رو تحمل کردی.
از اون موقع بود که همواره خودم رو مدیون زحمات پدر و مادرم میدونم.زحماتی که نه دیدم نه حس کردم فقط حالا درک می کنم که اونها برای چقدر زحمت کشیدن و چقدر به سختی اوفتادن .پسر من گاهی اوقات عصبانی که میشه داد میزنه یکی دوباری هم منو زده

کاری که نم کردم این بوده که بعد از رفع عصبانیتش بغلش کردم و براش علت عملی که اون رو عصبانی کرده توضیح دادم .بدون هیچ دلخوری ازش...
حالا اگه من در جونی هاش سر اون داد بزنم حتما ناراحت میشه و ممکنه برای چند ساعتی هم قهر کنه .اگه من هم در تلافی جونیش الان باهاش قهر کنم و محلش نذارم که دیگه در 24 ساعت ما باید 15-16 ساعت با هم قهر باشیم
مثل من قابل مقایسه با لطف و کرم خدا نیست اما شاید به موضوع نزدیک باشه ,
خدا که از مادر عزیزتر و مهربون تره .اگه بخواد همه کارهایی که ما از روز اول خلقت اشتبه کردیم بشماره و همه نعمت هایی که بدون دریغ به ما داده بشماره و به خاطر هر گناه نه اشتباه یه نعمت بگیره الان ما زندگی دوزخی داشتیم .
بیاین یکمی واقع بین باشیم.اگه یه روزی رخدادی اتفاق افتاد که باب میل ما نبود زودی ناله وشکایت در خونش نبریم و قهر نکنیم .اون بهتر از ما می دونه چی برای ما به صلاحه و چی نیست؟اگه یک با ر خدا بخواد با ما قهر بکنه اون وقت......
+ نوشته شده در سه شنبه 8 تیر1389ساعت 8  توسط مائده
|
تا ۳-۴ سال پیش نزدیک تولد های این انسان های آسمانی که می شد خودم رو به آب وآتش میزدم تا از مولود اون روز عیدی بگیرم .اصلا برام مهم نبود که چی باشه همین که من رو در حدی می دونستند که بهم نگاه کنند و عیدی بدند کافی بود.
گاهی اوقات عیدی ناچیز هم دستم رو میگرفت اما اون بیشتر وقت هایی که نه- دل خودم رو این جوری خوش می کردم "حتما دست یه گدای در خونشون رو رد نمی کنند حالا شاید به دستم نرسه اما حتما عیدی در کار بوده "
اما حالا انقدر گرفتار دنیا و حب دنیا شدم که به موضوع عیدی فکر می کنم اما دیگه مثل قبل با سماجت در خونشون نمیشینم .نمی دونم اشکال کار واقعا کجاست . در خودمه . در شتر سواری دو لا دولاه (زندگی -تربیت بچه -درسهای دانشگاه)-یا این من دیگه اون من سابق نیستم .
خودم از این موضوع خیلی اذیت میشم .هر وقت به خودم میام که چرا ؟ تا یکی دو روز خوبه اما بعد باز برنامه زندگیم همون بی برنامگی سابق میشه .
خدایا من می خوام خوب باشم .من می خوام همونی باشم که تو دوست د اری اما نمی تونم .خودت راهش رو نشونم بده .
خدایا می خوام از قبل از رسیدن میلاد بزرگترین برگزیده ات ته صف عیدی بگیر هات بشینم . این دفعه مثل اون قدیم ها .دستم رو رد نکن .اخه هر هر چی بد باشم تو که روز میلادرسولت نمی خوای کسی ناراحت باشه .من رو لابه لای آدم خوب هات آدم حساب کن.
خدایا .....
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 17  توسط مائده
|
اين رو مي خوام همه بخونند .بخصوص اونهايي كه رابطشون با بهترين و عزيزتزين دوستشون سنگين شده .منظورم از دوست همون خداست . تو رو به هر چي دوست داري بقيش رو بخون...
حتما تا حالا اين روشنيديد كه بزرگان ميگن : اگه يك قدم به سمت خدا بريد خدا 10 قدم به سمت بندش مياد .
تا حالا شايد اين رو تجربه كرديد كه يه دفعه اي احساس كنيد چقدر از خدا فاصله گرفتيد .
من اين مراحل رو تا حالا زياد تجربه كردم .انقدر اسير ودرگير كارهاي روزمره شدم كه خدا رو كمتر در زندگي جا دادم .
اما برگشت به خدا رو هم تجربه كردم .اگه از صميم قلب و ته دل به خدا رو بياري خدا هم خيلي تحويلت مي گيره .شماهايي كه با خدا قهريد يا ميگيد خدا با شما قهره اين رو تجربه كنيد .بايد از همه دل بكني تا خدا ي غير قابل وصف رو پيدا كني .
يه سوال : چرا با وجود اينكه اگه خدا در زندگيمون باشه همه چيز داريم ما دنبال همه چيز هستيم اما دنبال خدا نه ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 9 اسفند1388ساعت 15  توسط مائده
|
نمی دونم شما هم دقیقه نودی هستید یا نه ؟
از اول ترم هر وقت کتاب و جزوه جلوم گذاشتم همه کار های نکرده جلوی چشمم ردیف شد .از آشپزی تا پرسیدن حال و احوال ودوستان .
باید بحث اجبار باشه تا یک کاری رو تمام و کمال انجام بدم.
تا حالا هم اگه به هیچ کاری تا اخر نرسیدم علتش این بوده .
کی من بالاخره آدم میشم خدا می دونه ......
+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 13  توسط مائده
|